محتوا محتوا

شناسه : 19155356


کتاب خاطرات سیدابوالفضل کاظمی از همرزمان شهید چمران در جنگ تحمیلی با عنوان «کوچه نقاش‌ها» برای هفدهمین بار توسط سوره مهر منتشر می‌شود.

به گزارش یزد هنر؛ «کوچه نقاش‌ها» در برگیرنده زندگی‌نامه و خاطرات سیدابوالفضل کاظمی از دوران کودکی تا پایان سال 1367 و با تمرکز بیشتر بر سال‌های حضور وی در جبهه‌های دفاع مقدس است که توسط راحله صبوری تدوین و تنظیم شده است.

ابوالفضل کاظمی، از رزمندگانی است که در کنار شهید دکتر مصطفی چمران و در گروه شهید اصغر وصالی با عنوان «دستمال سرخ‌ها» در کردستان فعال بوده است. کاظمی با شروع فعالیت‌ ضدانقلاب در کردستان، همراه شهید قاسم دهباشی و شهید محمد بروجردی به کردستان رفت. آنان همچنین به گروه شهید چمران در درگیری‌های سنندج و پاوه پیوستند.

کاظمی سال 1365 فرماندهی گردان میثم لشکر 27 محمد‌رسول‌ الله (ص) را برعهده گرفت و همراه شهید اصغر ارسنجانی در عملیات‌های کربلای 5 و 8 حضوری فعال داشتند. او در دوره‌های مختلف زندگی، تجربه‌های متعدد و متنوعی داشت.

خود کاظمی درباره کتاب می گوید: «این کتاب داستان زندگی من است. در این کتاب از خانواده ام گفته ام، از محله زندگی ام. از جوانی ام و از جنگ، آن زمان هر گروهی از رزمندگان به سمت گردان خاصی می رفتند، فی المثل طلبه ها می رفتند گردان حبیب، دانشجوها می رفتند گردان عمار. و گردان ما، یعنی گردان میثم هم جایگاه بچه های لوطی مسلک بود. لوطی ها و به قولی زور خانه ای ها می آمدند گردان ما. این کتاب یک بعدی نیست. ببینید فرضاً من همزمان که دارم از خاطرات عملیات کربلای 5 می گویم، می آیم و خاطره ای هم از زورخانه ای که در گردان مان درست کرده بودیم و گود کنده بودیم و میل و کباده داشتیم بیان می کنم. می آیم از مرشدمان که معاون شهید چمران بود به نام شهید دهباشی خاطره تعریف می کنم. از اینکه چطور او خیلی از بچه هایی را که شاید در شهر کمی از راه راست فاصله گرفته بودند هدایت کرد و به مرز شهادت رساند. خلاصه اینکه من در این کتاب از پهلوانی ها می گویم، از زورخانه، از هیات، دستگیری فقرا، جنگ. نوعی سیر و سلوک است. خودم اسمش را می گذارم عرفان سرخ.»

راحله صبوری؛ تدوینگر کتاب درباره نوع تدوین کتاب خاطرات ابوالفضل کاظمی خاطرنشان کرد: کتاب «کوچه نقاش‌ها» در 16 فصل و بر اساس تاریخ وقایع و مکان آن‌ها تدوین و به دلیل تمرکز بر حوادث جنگ، رخدادهای انقلاب خلاصه شده است.

چند بخش از این کتاب خواندنی را در ادامه مطالعه کنید:
«ساعت حدود 10 صبح جمعه به شهر سنندج رسیدیم. قرار بود آقای رجایی، همان روز در نمازجمعه برای مردم سخن رانی کند. وارد شهر که شدیم، دم یک فشاری آب توقف کردیم تا آبی به صورتمان بزنیم و نفسی بگیریم. یکی از اهالی، لیوانی آب کرد و داد دست آقای رجایی. بعد با لهجه کردی رو به آقا گفت: «شما چقدر شبیه آقای رجایی هستید؟»
آقای رجایی خندید و گفت: «من فامیل دور آقای رجایی هستم.»
مرد گفت: «کیه آقای رجایی هستی؟»
گفتم: «پسر عموی باباش!»
آقای رجایی گفت: «نه آقاجون، من خود رجایی. خادم شما هستم.»
طرف یکهو جا خورد! این پا و آن پا کرد. انگار باورش نشده بود، نیم خنده ای کرد و گفت: «خوب، آقا! سلامت باشید...»
و رفت پی کارش.
ابوالفضل کاظمی، از رزمندگانی است که در کنار شهید دکتر مصطفی چمران و در گروه شهید اصغر وصالی با عنوان «دستمال سرخ‌ها» در کردستان فعال بوده است. کاظمی با شروع فعالیت‌ ضدانقلاب در کردستان، همراه شهید قاسم دهباشی و شهید محمد بروجردی به کردستان رفت. آنان همچنین به گروه شهید چمران در درگیری‌های سنندج و پاوه پیوستند.

«قاسم آمده بود انقلاب کند! به محله ای آمده بود که بیشتر جوان هایش اهل قمار و میکده بودند؛ اما هیچ وقت دستش را تو جیب کسی نکرد، ببیند طرف قاپ و تاس و ورق توی جیبش دارد یا نه. وقتی درس اخلاق بهمان می داد، تو روی ما نگفت که من آمده ام با قمار جنگ کنم. همه می گفتند این کارها را نکنید؛ بد است. قاسم آمده بود بگوید چه کار کنیم، خوب است. تا آن موقع چنین اتفاقی در محل ما نیفتاده بود... آن موقع، من جوان بی کله ای بودم. زمینه هر خطایی را داشتم. یعنی محیط زندگی من مساعد بود که به هر سویی بروم؛ اما قاسم، عشق مرا عوض کرد و مرا برد تا فضای خودسازی و معنویت».
*
یک شب بارانی دیگر، با بچه محل ها ریختیم تو خیابان ری و شعار دادیم. به طرف تیر دوقلو می رفتیم که گاردی ها افتادند دنبال مان و ما پا به فرار گذاشتیم. پیچیدیم تو یک کوچه تنگ. گاردی ها که فهمیده بودند من یک عده را هدایت می کنم و بهشان خط می دهم، آمدند به طرف آن کوچه. من می دویدم و جمعیت هم دنبالم می آمد. پیچیدم تو یک بن بست تاریک و از آن جمعیت فقط پنج- شش نفر با من آمدند و هر کس یک گوشه پناه گرفت.

... سرک کشیدم و وقتی از رفتن شان مطمئن شدم. رو به زن گفتم: «حاج خانم، رفتند!»
هر دو از پناه دیوار بیرون آمدیم. تو تاریکی، رخ زن پیدا نبود. فقط چادرش به سفیدی می زد. قدم زنان آمدیم تا وسط کوچه. یک دفعه نگاهم به پاهای زن افتاد و دیدم که کفش ندارد و پابرهنه راه می رود.
گفتم: «ئه... خانم، شما چرا پابرهنه ای؟»
گفت: «داشتم می دویدم، از پام کنده شدن. فرصت نشد برگردم و برشون دارم.»
بی معطلی کفش هایم را درآوردم و جفت کردم جلوی پاش...»