محتوا محتوا

شناسه : 20862235
به نگارش هنرمند نمایشی یزد؛


رامین قادری نسب از هنرمندان نمایشی یزد با پیوستن به کمپین«من یک هنرمند مدافع حرم هستم» داستانی را با عنوان «صدای تار غربت» از شهید مدافع حرم نوشت.

به گزارش خبرنگار یزد هنر؛ رامین قادری نسب از هنرمندان نمایشی یزد با پیوستن به کمپین«من یک هنرمند مدافع حرم هستم» داستانی را با عنوان «صدای تار غربت» از شهید مدافع حرم نوشت که متن کامل این داستان در زیر آمده است.

گره چهار قدش را که باز کرده بود تا تو این گرمای نفس گیر و به قول معروف خرماپزون، بادی بهش بخوره هرچند باد داغ بلند شده از ریگزار وقتی صدای پشت دیوارهای بلند چهار دیواری را شنید، دستپاچه شد و گره را محکم بست، سوزن قفلی که بهش یه خرمهره‌ی فیروزه‌ای رنگ بود را از کنار دستش یا از توی دامنش - درست یادم نمی‌یاد - برداشت و زد به چهارقد، درست زیر گلویش.

چهارقد سفید با گلهای ریز ریز سرخ و سبز و زرد با یه گره درشت اما مرتب و سوزن خرمهره‌دار صورتش را خیلی گیرا کرده بود، با دو طره موی پر حنایی که معلوم بود خیلی وقته از رنگ کردنشون گذشته پیشونیش را کرده بود عین نقاشی خورشید خانم بچه ها یعنی نقاشی بچگی های خودم.

صدا که نزدیک تر شد اون هم از جاش بلند شده بود پاهاش درد نمی کرد، اما عصا دستش می گرفت و با لبخندی می گفت: دست جور پا را می‌کشه اگه یه زمانی دستت در کنه پا چه می‌تونه کنه براش!!! ای .ای.اییییییی!

این ای تکیه کلامش بود که آخری را دنباله دار می کشید. یعنی ای را می‌کشید تا کنار در حیاط که ببینه صدای ناآشنایی پشت دیوار های بلند چهار دیواری از کیه .

می گفت: نه اینکه فضول باشم صدا غریبه غریب !
از وقتی آب مرواریدش را عمل کرده هر دو تا چشم را به فاصله ی یه سال, بیشتر گوش می‌کنه تا بخواد ببینه!! میگه دیدنی ها را دیدم زیاد.
اما شنیدنی نه کسی نبود که بگه! شب های سیاه بلند زمستون هم که وقت گفتن بود هیچ کس نبود. بودند اما بالای کوه و کمر پی روس روس هم پی اون ها!
الان این باقی مانده ی نور چشم را می‌خوام برای مصحف.
همون کنار در حیاط دستش به شب بند نگاهی به من کرد و گفت: یه مصحف خط کلان برام  پیدا کن محمد جمعه آمد می‌گم پیسه اش را بده، ببخش پولش را نه هدیه اش را بده، خوب نیست برای چیز های مقدس قیمت گفت.

شب بند را که باز کرد صدای غریبه براش آشنا شد یعنی کم کم آشنا شد.
من دورتر بودم کنار حوض صدای فواره انگار صدای همون غریب آشنا بود، مگه می‌شه یکی بگه محمد جمعه و آشنا نشه!!!

عصا را محکم فشرد تو دستش اما با این که دیدم پاهاش لرزید، ننشست فقط به دیوار کاهگلی به سمت حیاط تکیه داد و گفت چیز مقدس قیمت نباید براش گفت محمد جمعه بچه ام قیمت نداشت... .

رحمان پدر محمد جمعه از خیلی وقت پیش صدای تاری که با قوطی روغن نباتی و سیم ترمز موتور و چوب دسته ی کلنگ درست کرده بود را در آورده بود. صدای تار در غربت.

چقدر برای غریب آشناست .خدا را شکر که طالبان اینجا نیست می توانم یک دل سیر برای محمد جمعه زخمه بزنم آهای مادر جمعه بیا نزدیک تر غریبگی نکن.

با ساز من بگو ای ای ایییییی.
این ها را رحمان گفت و زخمه مدام  زد ....مادرشهید محمدجمعه نزدیک شوهرش که می شد ارام می خواند. صدا کی می دهد تار شکسته!؟ای,ای,اییییی